X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



دانلود رایگان کتاب قصه

رمز خود را فراموش کرده ام ! ثبت نام جدید

دانلود رایگان کتاب قصه جوجه اردک زشت



دانلود



«جوجه اردک زشت» داستان مشهوری است از نویسنده دانمارکی سده نوزدهم میلادی «هانس کریستین اندرسن» برای کودکان. داستان به بیانی ساده در مورد یک جوجه اردک است که به خاطر زشتی ظاهرش مورد آزار و تمسخر قرار میگیرد. او برای اینکه از دست آزارهای دیگران رها شود خانه و کاشانه اش را ترک میکند و زندگی را به تنهایی آغاز میکند. اما خطرات و سختیها در راه است. پس از ماجراهایی که رخ میدهد، داستانی پایانی شاد، امیدبخش و آموزنده دارد.



نویسنده: هانس کریستین اندرسن

مترجم: محمد صادق جابری فرد


برچست ها : ,,
نظرات : 0 بازدید : 7
     
print

دانلود رایگان کتاب قصه رقابتِ جنجالی



دانلود


«هوراس» شیر، و «سیلوستر» مار، با هم دوستان صمیمی هستند. اما یک روز بین آنها جدالی سخت درمیگیرد که کدام مهم تر و بزرگتر از دیگری است. و این جدال به رقابتی عملی تبدیل میشود که هر یک در آن دنبال اثبات برتری خود است. اما اتفاقی غیر منتظره نتیجه رقابت را به رفاقتی عمیق تر بین آنها تبدیل میکند. شناخت ما از ویژگیها، ضعفها و قوتهای خود موجب میشود که با نگاهی واقع گرایانه با دیگران ارتباط برقرار کنیم، و قدر دوستیها را هم بیشتر بدانیم. داستانی آموزنده برای کودکان به همراه تصاویری زیبا از هانس ویلهلم.



نویسنده: هانس ویلهلم

مترجم: محمد صادق جابری فرد


برچست ها :
نظرات : 0 بازدید : 6
     
print

دانلود رایگان کتاب قصه کلاغِ سلطنتی




دانلود
نویسنده: هانس ویلهلم
مترجم: محمد صادق جابری فرد
«کرافورد» یک کلاغ است که از ظاهر و قیافه اش راضی نیست. او می­خواهد پرنده ای زیبا و خاص باشد که توجه دیگران را جلب کند. و این آغاز داستان است. تلاش او برای تغییر ظاهر و زندگی اش به نتایجی منجر می­شود و او در پایان درس مهمی می­گیرد. هر کدام از ما در زندگی به دنبال اهدافی هستیم که ممکن است علیرغم ظاهر جذابش، نتایج مفیدی نداشته باشد. داستانی آموزنده و تصاویری زیبا از هانس ویلهلم.


برچست ها :
نظرات : 0 بازدید : 7
     
print

دانلود رایگان کتاب قصه ناخداهای شجاع




دانلود






مترجم: علی فاطمیان

نویسنده: رودیارد کیپلینگ


جوزف رادیرد کیپلینگ متولد ۳۰ دسامبر ۱۸۶۵ نویسنده و رمان‌نویس انگلیسی برنده جایزه نوبل ادبیات بود. از سال ۱۸۸۲ تا ۱۸۸۹ به روزنامه نگاری در لاهور پرداخت. همین‌جا بود که سرودن شعر را آغاز کرد و تصنیف‌های اداری را منتشر کرد و کم‌کم به داستان‌نویسی گرایش پیدا کرد و در ۱۸۸۶ هفت جلد کتاب منتشر کرد. در ۱۸۸۹ هم به مسافرتی به دور دنیا رفت و تجربیاتش را در کتاب از دریا به دریا نوشت. کتاب جنگل و کتاب دوم جنگل شهرت بسزایی برای او آورد و جوایز بسیاری به او تعلق گرفت. وی در ۴۳ سالگی و در سال ۱۹۰۷ برنده جایزه نوبل ادبیات شد. همان سال دانشگاه‌های دورهام و آکسفورد و سال بعد دانشگاه کمبریج به وی درجات افتخاری اهدا کردند. وی در هجدهم ژانویه ۱۹۳۶ جان سپرد و پس از انجام تشییع جنازه‌ای ملی در کلیسای وست مینستر به خاک سپرده شد.


حق تکثیر: نشر چشم انداز - ۱۳۷۹ - تهران


برچست ها : ,,,,
نظرات : 0 بازدید : 5
     
print

دانلود رایگان کتاب قصه یک بچه ی عاقل مثل من!


هانس ویلهلم



دانلود


این داستانی است در مورد بچّه ای که همه فکر

میکردند خیلی فوق العاده و عاقل است. آن بچه

من بودم.

من میدانستم چطور نقاشی

های بزرگ بکشم.

من حتی دندانهایم را به موقع مسواک

میزدم، البته اکثر اوقات.

و من یک تعدادی دوست داشتم تا با آنها بازی کنم.

والدینم مرا خیلی وقتها تنها رها میکردند. چون

فکر میکردند من بچه عاقلی هستم. اما این فقط

بیرون قضیه بود. آنها واقعا من را نمیشناختند.

هیچ کس نمیدانست که من واقعا از درون چطوری

هستم، البته به استثناء مادربزرگم. او میخواست

احساسات مرا بداند. او میپرسید، » موضوع چیه؟ «

و من همه چیز را به او میگفتم، مثلا وقتی شب

چراغ خاموش بود چطور ترسیده بودم یا وقتی یک

اشتباهی میکردم چه احساس ناخوشایندی داشتم.

من صحبت کردن با مادربزرگ را دوست داشتم.

او یک شنونده خوب بود. و من میتوانستم هر

سوالی از او بپرسم. مادربزرگ تنها کسی بود که می

گذاشتم مرا در آغوش بگیرد.

یک روز او برای استراحت به مسافرتی

طولانی رفت. اما قبل از اینکه برود، به

من یک هدیه ویژه داد.

آن هدیه، یک خرس عروسکی بود.

پدرم گفت، »اوه، نه! او بزرگتر از آن است که چنین هدیه ای بگیرد! او حالا دیگه یک

پسر بزرگه! «

مادرم هم درحالیکه سرش را تکان میداد گفت، » من هم موافقم، او نمیتونه با یک خرس

عروسکی بازی کنه. او دیگه یاد گرفته از کامپیوتر استفاده بکنه. این برایش مناسب نیست «

با خودم فکر کردم که آن چه هدیه ی عجیبی برای یک بچه ی عاقل بود.

مادربزرگ گفت، »حرفهای بی معنی نزنید! هیچ کس برای یک چنین هدیه ای زیادی

بزرگ نیست! وقتی من نیستم این خرس هم صحبتش میشود. «

بعد من به آن خرس نگاهی کردم و با خودم تصمیم گرفتم که دوستش داشته باشم، البته

به استثناء آن روبان مزخرف دور جعبه هدیه.

آن عروسک پوست نرمی برای نوازش کردن داشت. و

این باعث میشد خوشم بیاد که توی دستم بگیرمش.

وقتی مطمئن بودم که هیچ کسی

نمیبیند که او با من است، پیش

خودم نگهش میداشتم.

اما وقتی مادر اتاقم را تمیز میکرد، عروسک

را از دست من دور میکرد و آن را در طبقه

بالایی کمدم قرار میداد.

او اصرار داشت، »مامان بزرگ چه فکری

کرده! تو دیگه بزرگتر از آن شدی که با این

بازی کنی. «

اما به محض اینکه مادر از اتاقم میرفت، من

خرسم را دوباره از بالای کمد پایین میآوردم.

آدم بزرگها فکر میکنند این جالب است که بچه

باشی. اما بچه بودن همه اوقات هم خوب نیست. و

این چیزی بود که من پیش از اینکه به خواب برویم

در موردش با خرسم صحبت میکردم. او تنها کسی

بود که میدانست من چه احساساتی دارم.

خرسم وقتی بهش چیزی را میگفتم خوب درک میکرد...

که مثلاً من دوست ندارم، تنهایی در یک اتاقِ تاریک باشم.

او میدانست که من از این میترسم که شاید

هیچ وقت یک دوست خیلی صمیمی پیدا نکنم.

من میتوانستم به او بگویم، من از اینکه بچههای دیگر مرا دوست

نداشته باشند میترسم، یا از اینکه پشت سرم به من بخندند.

من میترسیدم که در وقت بازی من را آخر از همه انتخاب کنند...

یا اینکه پدر و مادرم جلوی بقیه

دوستانم من را توبیخ کنند.

خرسم میدانست که

وقتی والدینم با هم

دعوا میکردند چه

احساس بدی داشتم...

یا وقتهایی که اصلا با

همدیگر حرف نمیزدند.

و خرسم میدانست که من میترسم مبادا مادرم خانه را

ترک کند و دیگر برنگردد! میدانم که این فکر احمقانهای

است، اما بعضی وقتها نمیتوانم جلوی ترسهایم را بگیرم.

رازهای دیگری هم بود، که من میتوانستم با

خرس عروسکی ام در میان بگذارم. این کار

باعث میشد ما احساس خیلی بهتری داشته باشیم.

و در آخر به خوبی به خواب فرو میرفتیم.

در هنگام صبح چیزها آنقدر بد

به نظر نمیرسیدند. من خودم

را آماده میکردم که دوباره

همان بچه عاقل باشم، همان

بچه ای که همه فکر میکردند

فوق العاده است.

من تا اندازه ای که میتوانستم بچه عاقلی بودم.

به جز، البته...

وقتی که مادربزرگ دوباره به خانه بازگشت. پسر! چقدر

خوشحال بودم! هم ظاهرم شاد بود، و هم درونم پر از خوشی!



برچست ها : ,,,
نظرات : 0 بازدید : 5
     
print